منابع مقاله با موضوع وجود منبسط، امام صادق، فصوص الحکم

<![CDATA[ وقوف ندارد چنان که جبرئیل- علیه السلام- به حضرت ختمى عرض کرد در معراج که: «لَوْ دَنَوْتُ‏ أَنْمُلَهً لَاحْتَرَقْت‏»67، و او صاحب مقام: لی مع اللّه وقت لا یسعنى فیه ملک مقرب68 است، و نفس مقدسه ختمى چون ماهیت ندارد صاحب مقام او ادنى و وجود منبسط است، و از القاب آن حضرت رحمه للعالمین است که مساوق است با رحمت واسعه که از اسماء وجود منبسط است. و نیز از اسماء وجود منبسط در نزد عرفا حقیقت محمدیه است. و اگر بگویى چگونه نفس ناطقه ماهیت ندارد و حال آن که وجودیست محدود نسبت به حق که غیر متناهى در شدت نوریت است
گوییم : ماهیت حکایت از حد و قصور شى‏ء و ضعف و نقص آن دارد، و حال این که نفس را حدّ یقف نیست، لذا حدّ منطقى براى او نیست هر چند او را نسبت به مافوقش حدّ به معنى نفاد است. بنابراین، ترکیب از جنس و فصل و مشابه آن بر او صادق نیست زیرا مرکب از جنس و فصل همان ماهیت است، تا چه رسد ترکیب از ماده و صورت که جسم را است. و چون مجرد از ماهیت است فوق مقوله است زیرا موجود مجرد از ماهیت، وجود است، و وجود نه جوهر است و نه عرض یعنى فوق مقوله است. و مجرد از ماهیت بودنش منافات با ممکن بودنش ندارد. نکته مهم : برای دانلود متن کامل فایل پایان نامه ها به سایت sabzfile.com مراجعه نمایید
علامه در ادامه بحث نقدی می کنند بر تفسیر ابن ابی الحدید بر کلام امیر المومنین چرا که ابن ابی الحدید حدیث را دال بر مقام فوق تجرد بودن نفس نمی دانند
ابن ابى الحدید پس از نقل کلام مذکور در شرح آن گفته است:
هر یک از قواى جسمانى بر اثر تکرار افعالش خسته و ناتوان مى‏شود، و چه بسا که تباه و نابود مى‏گردد، و لکن قوه عاقله به عکس آنها از تکرار افعالش نیرو و گنجایش و انبساط و دریافتش بیشتر و فزون‏تر مى‏گردد. پس این قوه از قواى جسمانى نیست وگرنه با حکم آنها یکسان بود، و چون جسمانى نیست مجرّد است. و این همان قوه‏ایست که او را نفس ناطقه گوییم.
و لکن حق این است که کلام امیر المؤمنین دالّ است که نفس را رتبه فوق تجرد است که علاوه بر مجرد بودن او را حدّ یقف نیست، نه این که فقط مجرد از ماده است- یعنى موجودى عالى از جسم و جسمانیات و عارى از نشئه طبیعت است- بلکه مجرد از ماهیت هم هست که گوهرى فوق مقوله است. و بیانى را که ابن ابى الحدید در شرح کلام امام- علیه السلام- آورده است، یکى از ادله تجرد نفس ناطقه است.»

ب) جناب صدوق- رحمه اللّه علیه- در من لا یحضره الفقیه روایت فرموده است که حضرت وصىّ امام امیر المؤمنین على- علیه الصلاه و السلام- در وصیتش به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود:
« وَ اعْلَمْ أَنَ‏ دَرَجَاتِ‏ الْجَنَّهِ عَلَى‏ عَدَدِ آیَاتِ‏ الْقُرْآنِ‏ فَإِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ یُقَالُ لِقَارِئِ الْقُرْآنِ اقْرَأْ وَ ارْق‏…»۶۹

ج). و نیز جناب ثقه الاسلام کلینى- رضوان اللّه علیه- در کتاب فضل القرآن کافى‏ به اسنادش از حفص از امام هفتم موسى الکاظم- علیه السلام- روایت کرده است که امام به حفص فرمود:
«یَا حَفْصُ‏، مَنْ‏ مَاتَ‏ مِنْ‏ أَوْلِیَائِنَا وَ شِیعَتِنَا وَ لَمْ یُحْسِنِ الْقُرْآنَ، عُلِّمَ فِی قَبْرِهِ لِیَرْفَعَ اللَّهُ بِهِ مِنْ دَرَجَتِهِ؛ فَإِنَ‏ دَرَجَاتِ الْجَنَّهِ عَلى‏ قَدْرِ آیَاتِ الْقُرْآنِ، یُقَالُ‏ لَهُ: اقْرَأْ وَ ارْقَ، فَیَقْرَأُ، ثُمَّ یَرْقى‏»۷۰

این دو حدیث گرانقدر نیز مقام فوق تجرد نفس ناطقه انسانى را بیان مى‏فرمایند که وعاء علم انسانى حد یقف ندارد، و هر چه آب حیات معارف و حقایق الهیه را بنوشد سعه وجودى او بیشتر و حیات او قوى‏تر مى‏گردد زیرا آیات قرآن که درجات آن است، کلمات اللّه است، و کلمات اللّه را نفاد نیست. قوله سبحانه:
« وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‏»۷۱
و اگر آن چه درخت در زمین است قلم باشد و دریا را هفت دریاى دیگر به یارى آید، سخنان خدا پایان نپذیرد. قطعاً خداست که شکست‏ناپذیر حکیم است.
و قوله تعالى شأنه:
«قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً۷۲»۷۳
مرحوم طریحى در ماده «ج م ع» مجمع البحرین آورده است که:
«روی عنه- صلّى اللّه علیه و آله- أنه قال: ما من حرف من حروف القرآن إلا و له سبعون الف معنى».
و هر آیه‏اى از آیات قرآنى، خزانه‏اى از خزائن اللّه است، کما فی کتاب فضل القرآن من الکافى:
«بإسناده عَنِ الزُّهْرِیِّ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیهما السلام یَقُولُ: «آیَاتُ‏ الْقُرْآنِ‏ خَزَائِنُ‏، فَکُلَّمَا فُتِحَتْ‏ خِزَانَهٌ، یَنْبَغِی‏ لَکَ‏ أَنْ‏ تَنْظُرَ مَا فِیهَا»۷۴

و درجات قرآن همه حکمت بلکه حکیم‏اند. یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ‏. و حکمت بهشت است، چنان که در مجلس شصت و یکم امالى صدوق به اسنادش روایت فرموده است که:
«قال رسول اللّه- صلى اللّه علیه و آله و سلم- لعلى بن ابى طالب: یا على أنا مدینه الحکمه و هی الجنه، و أنت یا على بابها»۷۵٫

در حدیث اول، امام على- علیه السلام- فرمود: درجات بهشت بر عدد آیات قرآن و بر قدر آیات قرآن است. و فرمود هر مقامى از مقامات قرآن را قرائت‏ کرده‏اى توقف نکن و بالا برو که آن را مقامات دیگر است و خبرهایى است.
پس باید دانسته شود که این قرائت لفظى ما در این نشئه مثالى و حکایتى از قرائتهاى ما در نشئات دیگر
است، چنان که جمیع آثار و أحوال این نشئه أمثله و اظلال عوالم ماوراى آنهایند. قوله سبحانه:
«وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَهَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ‏۷۶»۷۷
و فقط نفس ناطقه انسان را قابلیت چنین ارتقاء است، و این همان مقام فوق تجرّد است که او را است.
غرض این که درجات قرآن بى‏نهایت است، چه کلام هر کس به فرا خور عظمت وجودى اوست. قلم هر کس به اندازه سعه وجودى اوست. خلاصه اثر هر کس نمودار دارایى اوست. قوله سبحانه:
«قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ۷۸‏»۷۹
همان گونه که خداوند سبحان وجود غیر متناهى است، کتاب او مطلقا غیر متناهى است، او را حد توقف نیست که کسى در حدى بایستد و پندارد که به منتهى رسیده است، بلکه اقرأ و ارق بخوان و بالاتر برو که چنانچه در حدیث شریف آمده است:
«إِنَ‏ لِلْقُرْآنِ‏ ظَهْراً وَ بَطْناً وَ لِبَطْنِهِ بَطْنٌ إِلَى سَبْعَهِ أَبْطُن»۸۰‏
– و در روایت دیگر- الى سبعین بطنا. انسان حامل آنست که او را نیز حدّ یقف نیست فافهم و تدبّر.
و نیز از جمع دو حدیث شریف نبوى استفاده مى‏شود که نفس را رتبه فوق تجرّد است: یکى این که: «ما من مخلوق إلا و صورته تحت العرش»، و دیگر «قلب المؤمن عرش اللّه الأعظم». و از این گونه شواهد روائى بلکه آیات قرآنى در این مقام خطیر و عظیم انسانى بسیارند۸۱٫
۳٫مراتب وجودی انسان از منظری دیگر
۳-۱٫ ارواح انسانی و علت تعدد آن
مطلب دیگری که در اینجا باید خاطر نشان کرد این است که در کتب حکمی و عرفانی و حتی نصوص دینی به مطالبی بر می خوریم که برای نفس و یا به تعبیری برای روح مراتب بیشتری ذکر کرده‌اند لذا در این زمینه نیز جناب علامه می فرمایند:
« و چه بسیار که از نفس تعبیر به روح شد و فرموده‏اند که انسان داراى سه روح است. بلکه از قلم اعلاى بزرگان دانش و پیشوایان کاروان بینش صادر شده است که در برخى‏ انسانها چهار روح است و در برخى دیگر پنج روح است. امّا مراد این نیست که این ارواح هر یک به طور مستقل و جداگانه در انسان قرار دارند، زیرا چنانکه در دروس پیش دانسته شد هر فرد انسان را یک تشخّص و یک هویت است و هیچ کس دو کس نیست و همه آثار وجودى هر کسى در همه مراحل و منازل بلکه در همه عوالم به یک شخص اسناد داده مى‏شود؛ بلکه مراد این است که صورت طبیعیه نطفه واجد نیرویى است که آن نیرو از نباتى به حیوانى و از حیوانى به انسانى ارتقا مى‏یابد و محال است که مثلا تا واجد کمال نباتى نشده باشد نفس حیوانى بیابد و یا تا داراى نفس حیوانى نشده به سر منزل نفس انسانى برسد و در این منزل هم تا مراحل ابتدایى را طى نکرده به مقامات عالى قدم گذارد. باز به این معنى نفس انسانى، که متصرّف بدن است، در عین حال که صورت طبیعیه را، که به منزلت صورت معدنیه است، داراست صورت حیوانى را هم داراست و صورت انسانى را هم داراست و این یک روح سه روح یا چهار روح یا پنج روح است»‏۸۲
ایشان در این زمینه در شرح کتاب فصوص الحکم با ذکر احادیثی مطلب را اینگونه تقریر می کنند:
«مرحوم کلینى در کتاب حجت کافى بابى دارند بنام باب « بَابٌ فِیهِ ذِکْرُ الْأَرْوَاحِ الَّتِی فِی الْأَئِمَّهِ علیهم السلام»۸۳‏ در آن باب باسنادش از جابر عن ابى جعفر باقر علیه السلام روایت کرده است که:
« قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ، فَقَالَ لِی‏: «یَا جَابِرُ، إِنَ‏ فِی الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاءِ خَمْسَهَ أَرْوَاحٍ: رُوحَ الْقُدُسِ، وَ رُوحَ الْإِیمَانِ، وَ رُوحَ الْحَیَاهِ، وَ رُوحَ الْقُوَّهِ، وَ رُوحَ الشَّهْوَهِ، فَبِرُوحِ الْقُدُسِ یَا جَابِرُ، عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلى‏ مَا تَحْتَ الثَّرى‏».ثُمَّ قَالَ: «یَا جَابِرُ، إِنَّ هذِهِ الْأَرْبَعَهَ أَرْوَاحٌ یُصِیبُهَا الْحَدَثَانُ‏ إِلَّا رُوحَ الْقُدُسِ؛ فَإِنَّهَا لَا تَلْهُو وَ لَاتَلْعَبُ»۸۴

و حدیث دیگر که از این مبسوط تر است نیز در همان باب کتاب کافى از مفضل بن عمر از ابو عبدالله امام صادق علیه السلام است که:.
« قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ‏ عِلْمِ‏ الْإِمَامِ‏ بِمَا فِی‏ أَقْطَارِ الْأَرْضِ‏ وَ هُوَ فِی بَیْتِهِ مُرْخًى عَلَیْهِ سِتْرُهُ. فَقَالَ: «یَا مُفَضَّلُ، إِنَّ اللَّهَ- تَبَارَکَ وَ تَعَالى‏- جَعَلَ فِی النَّبِیِّ صلى الله علیه و آله خَمْسَهَ أَرْوَاحٍ: رُوحَ الْحَیَاهِ، فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ‏؛ وَ رُوحَ الْقُوَّهِ، فَبِهِ نَهَضَ‏ وَ جَاهَدَ؛ وَ رُوحَ الشَّهْوَهِ، فَبِهِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ؛ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ، فَبِهِ آمَنَ‏ وَ عَدَلَ؛ وَ رُوحَ الْقُدُسِ، فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّهَ؛ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِیُّ صلى الله علیه و آله انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ، فَصَارَ إِلَى الْإِمَامِ، وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَایَنَامُ وَ لَایَغْفُلُ‏ وَ لَایَلْهُو وَ لَایَزْهُو، وَ الْأَرْبَعَهُ الْأَرْوَاحِ تَنَامُ وَ تَغْفُلُ وَ تَزْهُو وَ تَلْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ کَانَ‏ یَرى‏ بِهِ‏ »۸۵

و حدیث دیگر که از این هم مبسوط تر است نیز در همان باب کافى از جابر جعفى از ابى عبدالله امام صادق علیه السلام است:
« قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: «یَا جَابِرُ، إِنَّ اللَّهَ- تَبَارَکَ وَ تَعَالى‏- خَلَقَ الْخَلْقَ ثَلَاثَهَ أَصْنَافٍ، وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَهً فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَهِ ما أَصْحاب
ُ الْمَیْمَنَهِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ‏ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» فَالسَّابِقُونَ‏ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ علیهم السلام وَ خَاصَّهُ اللَّهِ مِنْ‏ خَلْقِهِ‏، جَعَلَ فِیهِمْ‏ خَمْسَهَ أَرْوَاحٍ: أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ، فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْیَاءَ ؛ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِیمَانِ، فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ؛ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّهِ، فَبِهِ قَدَرُوا عَلى‏ طَاعَهِ اللَّهِ؛ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَهِ، فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَرِهُوا مَعْصِیَتَهُ؛ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ‏ الَّذِی بِهِ یَذْهَبُ النَّاسُ وَ یَجِیئُونَ.وَ جَعَلَ فِی الْمُؤْمِنِینَ- أَصْحَابِ‏ الْمَیْمَنَهِ- رُوحَ الْإِیمَانِ، فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ؛ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الْقُوَّهِ، فَبِهِ قَدَرُوا عَلى‏ طَاعَهِ اللَّهِ؛ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الشَّهْوَهِ، فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَهَ اللَّهِ؛ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِی بِهِ یَذْهَبُ النَّاسُ وَ]]>

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *